هذیان مادر..
اب نسیان به سارا بنو شانید
تا در پرچین های ذهنم سرش را
ببرم
بخورانم
به هر چه چوپان عاشق
تا سیر شوند
تا فراموش کنند
عشق و افسانه را..
http://sheikh.persiangig.com/image/moharram/asb.JPG
ان مادیان سرخ یال..
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:54 توسط سارا
|
نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من
من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من
تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من
گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من
دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من
در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من
هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من
هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من
***
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...
علیرضا بدیع
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:43 توسط سارا
|
من دوست دارم نگاهت را
چه کسی می تواند گذشته را به باد بسپارد
بگذریم که فردا چه خواهد شد...
اسمان صاف بود
ماهی پنداشت که دریاست
پرید...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:58 توسط سارا
|
سلام بهار اهسته تر ..
من عاشقم و از بهار دلگیرم
من عاشقم و نمی خواهم باور کنم که غیر از پاییز می شود منتظر فصلی بود..
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:46 توسط سارا
|

قدمم مسافت را
در کوچه لگد مال می کند
جهنم درونم را
اما..
چاره چیست؟
..
ولادیمر
این بهار چرا بوی پاییز میده؟؟
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:35 توسط سارا
|