تبليغاتX
آهنامه -
شعر و دلتنگی و عشق و ...
به همین

قیصر شعر ایران هم رفت

به همین سادگی

تسلیت

 

 

ای کاش

           آدمی

                 وطنش را

                             هم چون بنفشه ها

                           می شد با خود ببرد

                            هرکجا که خواست

 

سلام دوستان

باز آمده ام اما نه با سبدی از بابونه و نسترن که با زنبیلی از نارنج و ترنج ..

دست مرا بگیر تا با هم به زمزمه ی شعری برویم از مادر بهتر از آب روانم ... :

 

 

 

مرا ببر به سرزمین نور

به آن جا که شقایق های عاشق

پنجه ی خورشید را فشرده اند

و در برابر قبله گاه عشق سر تعظیم فرو آورده اند

آن جا که نیلوفر های آبی زیبا زیر مهتاب کتاب راستی و صداقت می خوانند

آن جا که بید کهن به سوگ گل و غنچه و گیاه گیسو پریش می کنند...

 

دستت را در دلم فرو ببر

 و زندگی ام را به هم بزن

                               تا بالا بیاورم هرچه جز نام ات را .

 

ما از این جا به بعدش را محض خنده با دماغ مان می نویسیم باور کنید :

tyhj   hعععععععععغف

 

k

 

عجب حالی داد . از این به بعد در هر پست بخشی خواهیم داشت با عنوان دماغ نوشته ها . یه چیزی تو مایه های همان دلنوشته های سابق!

بی شک این نوشته ها می تواند در آینده ی ادبی موثر واقع شود. مگر داداییسم ها چه کردند؟ یک مشت کلمه را می ریختند توی کیسه و سپس به ترتیب بیرون می کشیدند. از کنار هم قرار گرفتن این کلمات شعر واره ای درست می شد .

ما بر آنیم که دماغ های ما از کیسه  معتبر تر و شاعرانه تر ست.

حالا تازه ترین غزل یکی از بچه های انجمن رو با هم می خونیم :

 

سنگی به تو داده ست ، فلاخن به من اما

بالی به تو و شوق پریدن به من اما

 

دور از منی آن گونه که این برکه از آن ماه

نزدیک تری از رگ گردن به من اما

 

ای ماه تو را میوه ی ممنوعه کشیده

تعلیم نداده ست پریدن به من اما

 

از خرمن بر شانه رهایت نرسیده ست

اندازه ی یک دانه ی ارزن به من اما

 

چون بادکنک گوش به فرمان تو هستم

زنهار مزن این همه سوزن به من اما

 

من سیب ترینم تو اگر چاقو باشی

آتش تو و آماده تر از پنبه من اما

 

تا ملک فنا بیشتر از چند قدم نیست

با این همه امشب بده مامن به من اما ...

 

علیرضا بدیع

 

و به پایان می رسم با بخشی از شعر ابر شلوارپوش مایاکوفسکی ...:

 

مرا نمی خواهی افسوس

باز باید ببرم دل صدپاره ام را

چونان سگی که تا به لانه اش می کشاند

اشکریزان

پایش را که از جای کنده است

قطار

 

 

همین!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:37  توسط سارا  |