نامت همین که سبز شود بر زبان من طعم تمشک تازه بگیرد دهان من من برکه ای زلالم و لب های کوچکت افتاده اند مثل دو ماهی به جان من تا بگذرد در آینه سرو روان تو گل می کند هرآینه طبع روان من گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این آنک رسد شکن به شکن کاروان من دامان توست بازدم باغ های چای پیراهنت تنفس خرماپزان من در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست ای چشم هات آینه ی باستان من هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند نفرین به دوستان تو و دشمنان من هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا چون قرص ماه حل شده در استکان من *** باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم آماده باش وقت سحر مادیان من...
علیرضا بدیع
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:43 توسط سارا
|